لباس نوکری اش را دوباره می پوشد سماوری که برای حسین می جوشد مگیر خرده که رنگ سیاه مکروه است بهشت هم به گمانم سیاه می پوشد نگاه داشته حرمت کسی که در این ماه به یاد تشنه لبی کمتر آب می نوشد همیشه بی حد و اندازه مزد می گیرد همان که یک سرسوزن برای او کوشد شدم غلام حسین و خیالم آسوده است غلام می خرد اما غلام نفروشد...